باز هم قسمت غم ها شده ام
دیرگاهیست که تنها شده ام
قصه ی غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه زمن بی خبر است
گر اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام
نوشته شده توسط امید در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 20:59 |
لینک ثابت |
باز هم قسمت غم ها شده ام
دیرگاهیست که تنها شده ام
قصه ی غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه زمن بی خبر است
گر اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام
نوشته شده توسط امید در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 20:59 |
لینک ثابت |
پرستوی فراری از بهارم
پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمنها برآید
به دیدارم بیا چشم انتظارم
به من گفتی دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
متابان گیسوان درهمت را
بشوی ای رود دلواپس غمت را
تن از خورشید پر کن ورنه این شب
بیالاید همه پیچ و خمت را
تن بیشه پُر از مهتابه امشب
پلنگ کوهها در خواب امشب
به هرشاخی دلی سامان گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ساعت 1:54 |
لینک ثابت |
چشمه ای برای عبرت
اگربت ها راواژگون کرده باشی کاری نکردی*وقتی واقعاشهامت خواهی داشت که خوی بت پرستی را در درون خویش از میان برداری.(نیچه)
افسوس که جوان نمی داندوپیرنمی تواند.(محمد حجازی)
اگر به میهمانی گرگ میروی سگ خود را با خود ببر.(گوته)
نوشته شده توسط امید در چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ساعت 22:45 |
لینک ثابت |
ای دل عبث مخور غم دنیا
|
ای دل عبث مخور غم دنیا را
|
|
فکرت مکن نیامده فردا را
|
|
کنج قفس چو نیک بیندیشی
|
|
چون گلشن است مرغ شکیبا را
|
|
بشکاف خاک را و ببین آنگه
|
|
بی مهری زمانهی رسوا را
|
|
این دشت، خوابگاه شهیدانست
|
|
فرصت شمار وقت تماشا را
|
|
از عمر رفته نیز شماری کن
|
|
مشمار جدی و عقرب و جوزا را
|
|
دور است کاروان سحر زینجا
|
|
شمعی بباید این شب یلدا را
|
|
در پرده صد هزار سیه کاریست
|
|
این تند سیر گنبد خضرا را
|
|
پیوند او مجوی که گم کرد است
|
|
نوشیروان و هرمز و دارا را
|
|
این جویبار خرد که میبینی
|
|
از جای کنده صخرهی صما را
|
|
آرامشی ببخش توانی گر
|
|
این دردمند خاطر شیدا را
|
|
افسون فسای افعی شهوت را
|
|
افسار بند مرکب سودا را
|
|
پیوند بایدت زدن ای عارف
|
|
در باغ دهر حنظل و خرما را
|
|
زاتش بغیر آب فرو ننشاند
|
|
سوز و گداز و تندی و گرما را
|
|
پنهان هرگز مینتوان کردن
|
|
از چشم عقل قصهی پیدا را
|
|
دیدار تیرهروزی نابینا
|
|
عبرت بس است مردم بینا را
|
|
ای دوست، تا که دسترسی داری
|
|
حاجت بر آر اهل تمنا را
|
|
زیراک جستن دل مسکینان
|
|
شایان سعادتی است توانا را
|
|
از بس بخفتی، این تن آلوده
|
|
آلود این روان مصفا را
|
|
از رفعت از چه با تو سخن گویند
|
|
نشناختی تو پستی و بالا را
|
|
مریم بسی بنام بود لکن
|
|
رتبت یکی است مریم عذرا را
|
نوشته شده توسط امید در چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ساعت 22:33 |
لینک ثابت |
می ترسم از صدا که صدا عاشقت شود 
می ترسم از صدا که صدا عاشقت شود
این سوت کوچه این گرد رها عاشقت شود
گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم
این گرد باد سر به هوا عاشقت شود
پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند
نار و ترنج باغ صفا عاشقت شود
بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار
پروانه های خانه ما عاشقت شود
حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا
در قصه هام شاه و گدا عاشقت شود
بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
می ترسم آن بلند بلا عاشقت شود
مال منی تو،چنان مال من که می ترسم
حتی خدا نکرده خدا عاشقت شود
خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟
خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت شود
وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت
باز این گدای بی سر و پا عاشقت شود؟
عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها
عاشقت شود
...
نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 ساعت 20:53 |
لینک ثابت |
پروردگارا به من آرامش ده
پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده..تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بیتش ده تا تفاوت ای دو را بدانم
فهم ده .. تا متوقع نباشم تا دنیا ومردم آن مطابق میل من رفتار کنند
نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 ساعت 14:24 |
لینک ثابت |
سودا زده 
سودا زده شور غریبانه ی خویشم افسون شده ی نغمه ی افسانه ی خویشم
دیگر نکند عشق هم از خویش برونم وا مانده ز پس در دل غم خانه ی خویشم


نوشته شده توسط امید در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 0:1 |
لینک ثابت |
تنها نرو
تنها نرواين راه رفتن نيست
من حال اين روزاتو مي دونم
من از هواي جاده دلگيرم....
نوشته شده توسط امید در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 18:16 |
لینک ثابت |
عشق را ايا نشانم مي دهي؟
زير پلكت سايه بانم مي دهي؟
سوختم آيا پناهم مي دهي؟
آتشي افتاده بر جان و دلم
قطره آبي بر لبانم مي دهي؟
ميهمان جان جانان گر شوم
ميز باني را نشانم ميدهي؟
تا بياسايم دمي در پاي عشق
زير چترت سايبانم مي دهي؟
اي جواب پرسش بي پاسخم
عشق را ايا نشانم مي دهي؟
نوشته شده توسط امید در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 17:52 |
لینک ثابت |